اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً


Upload Music

 

وای باران باران

 

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما  چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد  که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی



:: برچسب‌ها:
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

 حمید مصدق :

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


فروغ فرخزاد :

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


 جوابیه یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی :

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا، رابطه با سیب نداشت



:: برچسب‌ها: آدما, عشق
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی
.
 
 
امروززندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن 
نگذار که به آرامی بمیری 
شادی را فراموش نکن
 
پابلو نرودا
ترجمه: احمد شاملو


:: برچسب‌ها: زندگی
زندگی

                                                                                                                                                                                      شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟


مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من




خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست





پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین





با خودم می گفتم

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!


زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی در همین اکنون است


زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند



زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم


زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست



زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد



زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست



لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

 



:: برچسب‌ها: زندگی
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی



به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.



:: برچسب‌ها: آدما
 

شیطان برای رسیدن به مقصودش به کتاب آسمانی هم استناد می­کند.

ویلیام شکسپیر

 


:: برچسب‌ها: خدا
قدر

صدوق نقل میکند  که از علی(ع) سؤال شد، در شب قدر کدام عمل افضل اعمال است امام پاسخ دادند، فراگیری علم.

به نظر میرسد در اینجا علم به معنای ظاهری و مشهور خودش نیست.

منظور از علم در اینجا معرفت است. و امام میخواهد بفرماید عبادت در معارف اسلامی به نحوه و کیفیت آن توجهی نیست، آنچه بیشتر مورد سفارش است شناخت است. انسان قبل از هر چیز باید خود، جهان و هستی، مبدأ آن و منتهی آن و هدف از خلقت را خوب بشناسد و روی آن فکر کند و با تفکر و تأمل باهستی تماس بگیرد. و به قول حافظ از طریق جام جهان بین که منظور دل آدمی است و همواره در کنار اوست با حقایق هستی تماس حاصل نماید. و خدا را از این رهگذر لمس کند. این است معنای علم و معرفت. وگرنه عبادتهای بدون تأمل و تعقل و معرفت هیچ گونه ارزشی ندارد. 
در روایات اسلامی این معنا به تعبیرات مختلفی آمده در یک حدیث دیگر آمده است «العابد بلافقهٍ کحمار الطا حونه» یعنی شخصی که عبادت میکند و نمیفهمد، یعنی شناخت ندارد، نمیداند چه میکند و چرا عبادت میکند و چه چیزی را میپرستد و اصولاًپرستش به چه معناست؟ چنین شخصی در تعبیر امام (ع) مانند استری است که در آسیابهای سابق برای کوبیدن گندم استفاده میکردند. که چشم او را میبستند و چوبی به گردن او آویز بود که سر دیگرش به سنگ آسیاب بسته بود. استر میگشت و آسیاب کار میکرد و چون دو چشمش بسته بود چنین میپنداشت که راه زیادی پیموده است در حالی که شب که چشم او را باز میکردند همان نقطهای بود که صبح حرکت کرده بود. عابدهای بدون تعقل و معرفت نظیر چنین حیوانی هستند که هر چه بدوند به جایی نمیرسند از عبادت چیزی دستگیرشان نمیشود تربیت نمیشوند. در شبهای قدر به ما توصیه شده است به تحصیل معرفت، ما اگر بفهمیم که منظور از آمرزش چیست و عفو الهی چه معنایی دارد چنانچه در شب قدر و به طور کلی لیالی ماه رمضان از خداوند متعال اگر طلب عفو میکنیم پس از انقضاء ماه خودمان درک خواهیم کرد که آیا دعایمان مستجاب شده و عفو الهی شامل حالمان شده است یا خیر؟ در حالی که متأسفانه ما در این شبها علی الدوام فریاد میزنیم الهی العفو، در حالی که بلافاصله از زبان مان شرارت و خباثت آزار به این و آن فرو میریزد، تمام وجودمان حسد، حرص، طمع، عداوت با همنوع، شهوات و غرایز، ولی زبانمان به در خواست عفو الهی مشغول است در حالی که اگر بخواهیم مشمول عفو الهی شویم گام اول آن است که سعی در اصلاح و تربیت خویشتن نماییم.



:: برچسب‌ها: علی(ع)
 


شیشه ای می شکند

یک نفرمی پرسد:
که چراشیشه شکست؟
یک نفرمی گوید:
شایداین رفع بلاست،
دیگری می گوید:
شیشه ی پنجره راباد شکست؟
دل من سخت شکست ! هیچ کس، هیچ نگفت،
غصه ام رانشنید،
ازخودم می پرسم :
ارزش قلب من از شیشه ی یک پنجره هم کمتر بود؟؟؟



:: برچسب‌ها: تپش دل من
خدا

هوا چقد خوب و دو نفره است

من هستم و خدا ...

و در جاده ی زندگی ، صورتم مهمان نسیمی که معطر شده از امید ...

به خودم میگم : هیچ چیز ارزش این رو نداره که دستم رو از دستان مهربون خدا بکشم بیرون و بگذارم تو دست غیر خدا ...

راستی اونکه دستان مهربان خدا رو به غیر او فروخت غیر از افسوس چه  چیزی رو بدست آورد؟



:: برچسب‌ها: خدا, زندگی
قشنگ ترین خنده



:: برچسب‌ها:
عید


خدای مهربون و صبورم....
یک سال دیگه رو برام رقم زدی...هر چه بود گذشت...


خدای خوبم...
بخاطر تمام لحظه هایی که منتظرم بودی و نیومدم من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی که من و دیدی و من ندیدمت من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی که برام خوب خواستی و من بد کردم من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی که امیدت و نا امید کردممن و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی که برام وقت گذاشتی و من وقت نداشتم من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی که تنهام نگذاشتی و من خودم و تنها دیدم بخاطر تمام لحظه هایی که
بخاطر تمام لحظه هایی که به مهربون بودنت ،
بخشنده بودنت ، آمرزنده بودنت ، بزرگ بودنت و بودنت ...
شک کردم .... من و ببخش..
بخاطر تمام لحظه هایی که اشکهم برای کسی جز تو بود....
بخاطر تمام لحظه هایی که خواهش ها و التماسام برای کسی جز تو بود...
بخاطر تمام لحظه هایی که لذتها و شادی هام برای کسی جز تو بود...
من و ببخش..
یکسال دیگه هم گذشت و من باز به این رسیدم که...
خیلی ها به دعوت دل ساده ی من...
اومدند..
نشستند...
خندیدند ...
اما خیلی زود
شکستند و گسستند و رفتند....
تنها تو بودی که
بریدم و نبریدی...
شکستم و نشکستی
گسستم و نگسستی...
خدایا...
دلم خیلی هواتو کرده...
امسال هم در دلم بنشین
و آنچه را که شایسته خدایی توست...
برایم بنویس



عید مبارک



:: برچسب‌ها: خدا
کالای ارزان!

ای خدای منتقم!

در این وانفسای گرانی، تنها کالای رو به تنزل، دین توست. بهای آن را در چشم دین فروشان بیفزا تا چنین ارزانش نفروشند.



:: برچسب‌ها: خدا
آدما...

آدما مثل کتابن...


از روی بعضی ها باید مشق نوشت


از روی بعضی ها باید جریمه نوشت


بعضی ها رو باید چندبار خوند تا معنیشونو بفهمیم …



:: برچسب‌ها: آدما
زندگی
زندگی زیباست چشمی بازکن
گردشی در کوچه باغ رازکن
هرکه عشقش درتماشانقش بست
عینک بدبینی خودرا شکست
علت عاشق زعلت ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
من میان جسم ها جان دیده ام
درد را افکنده درمان دیده ام
دیده ام برشاخه احساس ها
میتپد دل در شمیم یاس ها
زندگی موسیقی گنجشکهاست
زندگی باغ تماشای خداست
گر تورا نور یقین حاصل شود
می تواند زشت هم زیبا شود
حال من،درشهر احساسم گم است
حال من،عشق تمام مردم است
زندگی یعنی همین پروازها
صبح ها،لبخندها،آوازها
ای خطوط چهره ات قرآن من
ای تو جان جان جان جان من
از تو اشعارم پراز تو می شود
مثنوی هایم همه نو می شود
حرفهایم مرده را جان می دهد
واژه هایم بوی باران می دهد
مولانا


:: برچسب‌ها: زندگی
 

آن کس که از رنج زندگی می ترسد از ترس در رنج خواهد بود.



:: برچسب‌ها: زندگی